سفر به دیار نیما…
یا محمد تاجیک به دیار نیما رفتیم. در راه متوجه شدیم حمید گردان عزیز هم همسفرمان است!
یوش روستایی است در شهرستان نور استان مازندران. این روستا به دلیل آن که زادگاه نیما یوشیج پدر شعر نو فارسی بوده است شهرت فراوانی دارد.
یوش، روستایی کوچک و خلوت که هر گوشهاش فریاد میزند: تو را من چشم در راهم…
فکر کنم یوش تنها جایی در ایران باشد که نام احمد شاملوی بزرگ را در کوچههایش نصب کرده است.
درب ورودی خانه نیما یوشیج و مرد روستایی که سوار بر اسبش عبور میکند.
همسفران ما بر مزار نیما.
عکس یادگاری همسفران در خانه نیما یوشیج.
همسفران.
این پیرمرد روستایی و همسرش خساوتمندانه ما را میهمان سیبهای باغشان نمودند.
این اطاقک کوچک مسجد حضرت رقیه یوش است.
باغ سیب…
پاییز آرام آرام به سراغ یوش آمده است…
آقا گاو عزیز برای محمد تاجیک ژست میگیرد.











Arash Hamidi
سلام روشن جان
عکسهای سفرتون رو به روایت حمید دیده بودم
بعدشم عکسای محمد و دیدم
با دیدن اینا دیگه انگار با شما همسفر بودم
شاد باشی
حنیف
روشن جان کم کم داری به رکورد های علی کاظمی نزدیک می شیا. خساوت مندانه چیه؟ منظورت سخاوت بوده دیگه نه؟
نتایج سرچ کلمه ی خساوت تو گوگل : آیا منظور شما این بود؟: سخاوت
—-
گیر سه پیچ که میگن یعنی تو ! درستش نکردم که بقیه هم ببینند فیض ببرند!!!
مانا
از عکس کوچه احمد شاملو خیلی خوشم اومد امیدورام روزی در هر شهر یک کو چه ی حتی کوچک به نام این شاعر بزرگ نامگذاری بشه
مانا
عزیزم
فلب من رو به تو پرواز می کند!
مرا ببخش !از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد چشم بپوشان.اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده ام ،تعجب نکن .خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب و آتش رفتار می کنند .عارضات زمان ،آن ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعت داشته باشند و هر اراده ی طبیعی را در خودشان خاموش می سازند.
اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم.هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده ،به قلبم بخشیده ام .و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوا ی خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدت ها است ک ذهن مرا تسخیر کرده است.
می خواهم رنگ سرخی شده ،روی گونه ای تو جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده ،روی زلف تو بنشینم.
من یک کوه نشین غیر اهلی ،یک نویسنده ی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام اراده من با خیال دهقانی تو ،که برّه و مرغ نگهداری می کنی ، متناسب است .
بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم .به تو خواهم گفت چطور.
اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا،امید نوازش تو را به من نمی دهدآن جا در اعماق تاریکی و حشتناک خیال و گذشته است که من سرنوشت نا مساعد خود را تماشا می کنم.
دوست کوه نشین تو
نیما
«از مجموعه ی نامه های عاشقانه نیما»
مانا
و صدای باد هر دم دل گزا تر،
د صدای باد بانگ او رها تر
از میان آب های دور و نزدیک
باز در گوش این نداها .
-«آی آدم ها……
علی جورابچی
عکسای خوب رو بذار بابا:D
farnoosh
kheili ghashangan
ush bayad jaye kheili jalebibashe..
ama az hagh nagzarim gave kheili az hame behtar zhest gerefte:D
movaffagh bashi.montazere axaye ghashange dge hastim.
شقایق
ما نمانیم و عکس ما ماند،
کار دنیا همیشه بر عکس است…
عالی بود…
reza asemani
kheili bahaleh